تبليغاتX
ویزارشن
یکشنبه 1390/02/25

و هر آن چه سال ها با خود داشتم تماما هذیانی بود راست تر از حقیقت! گریختنی از آنچه در آن اسیر مانده بودم .شوریدگی در منتهای فسردگی دوسویی در وحدت جان ! که این من همه جا و همه سو بنده تناقض بوده و بس! و گم شده ام میان تناقض و نیافتم و نیافتم و نیافتم هیچ جز هیچ!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:4  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1389/12/01
هوس هق هقی را در دل(در سر ؟ در چشم؟!) دارم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:36  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1389/11/18

 بنده ی جبریم!

زیستنمان را که بنگریم  می بینیم که آری! به راستی بنده ی جبریم  و چه بسیار داشته هامان که "توفیق اجباری است!

مدرک تحصیلی! روابط عمومی بالا! و خوش بر خوردی !!! دلسوزی ها و کمک ها و روابط اجتماعی و خانوادگی و دوستی و چه و چه و چه

شاید منشا این "جبر "ها متفاوت باشد ، مثل عرف،خانواده ، اخذ تایید از دیگران! و ... اما در ماهیت جبر که تفاوتی نمی کند!

 

 

پ.ن۱: این موضوع وقتی به ذهنم رسید که به جبر امتحان صبح فردا!!! داشتم با سرعت سی صفحه در ساعت! درس می خواندم !!!

پ.ن۲: بالاخره فارغ التحصیل گردیدم!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:4  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1389/09/27
 

اي دوست من

من آن نيستم كه مي نمايم

نمود پيراهني ست كه به تن دارم

پيراهنی بافته ز جان

كه مرا از پرسش هاي تو

و تو را از فراموشي من در امان مي دارد

آن مني كه در من است

در خانه خاموشي ساكن است

و تا ابد همان جا مي ماند

ناشناس و در نيافتني

من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني 

و هر چه مي كنم بپذيري

زيرا سخنان من چيزي جز

صداي انديشه هاي تو نيست

و كارهاي من چيزي جز

عمل آرزوهاي تو نيست

هنگامي كه تو مي گويي (باد به مشرق) مي وزد

من مي گويم آري به مشرق مي وزد

زيرا نمي خواهم تو بداني 

 انديشه ي من در بند باد نيست 

بلكه در بند درياست

تو نمي تواني انديشه هاي دريايي

 مرا دريابي و من نمي خواهم كه تو دريابي 

مي خواهم در دريا تنها باشم

وقتي كه نزد تو روز است

نزد من شب است

با اين همه من از رقص روشناي نيمروز 

بر فراز تپه ها سخن مي گويم

زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي 

و سايش بال هاي مرا بر ستارگان

 نمي بيني 

و من گويي نمي خواهم كه تو ببيني

 و بشنوي 

مي خواهم با شب تنها باشم

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي 

من به دوزخ خود فرو مي روم

حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز میدهی

"رفیق من" " همراه من

و من در پاسخ تورا آواز می دهم

همراه من" " رفیق من" 

زیرا

من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني

شراره اش چشمت را مي سوزاند 

و دودش مشامت را مي آزارد

و من دوزخم را بيش از آن دوست

 دارم كه بخواهم تو به آنجا بيايي 

مي خواهم در دوزخ تنها باشم

 و به راستي

و زيبايي 

ودرستي

مهر مي ورزي

و من از براي خاطر تو مي گويم كه

مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است 

ولي در دلم به مهر تو مي خندم

گر چه نمي خواهم تو خنده ام را ببيني 

مي خواهم تنها بخندم

دوست من 

تو خوب و هوشيار و دانا هستي 

يا نه تو عين كمالي!

و من با تو از روي دانايي و

 هوشياري سخن مي گويم

گر چه من ديوانه ام

ولي ديوانه گي ام را مي پوشانم

مي خواهم تنها ديوانه باشم

دوست من

راه من راه تو نيست گرچه با هم 

...راه مي رويم دست در دست

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:17  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1389/09/01
 

آری! آدمی این گونه است :

روزی دور و اطرافش شلوغ است و دلش پر می زند برای خلوت کردن با خویش

و روزی آرزو م یکند کاش در این خلوت کسانی بودند ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:45  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1389/07/24

دیروز بود که ریسمان بادبادک آرزوهایم را  می کشیدم و می فرستادمش تا اوج... تا آن جا که دل آبی آسمان را رد می کرد و می رسید به سیطره سپید ابرهای فردا ها و سرمست می شدم از جلوه ی رنگینش در آن سپیدی بی کران ...

و امروز ... من دچارم به چه ؟

-نمی دانم اما

هر سیبی که گاز می زنم طعم حسرت می دهد...

 

 

- در خودت که فرو می روی ، بد جوری هوس می کنم سیب تنهایی ات را گاز بزنم !

 پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر ِ پدر پدرم! سیبی خورد که نباید ، و به جایی آمد که نشاید و من هنوز در گلویم نشان این سرپیچی را دارم* و  انگار در تبعید ابدی می سوزم و تاوان می دهم! 

 

پ.ن: اشاره به برجستگی در گلو به نام سیب آدم

پ.ن ۲: به یاد این مصرع از حافظ: پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:32  توسط بید مجنون  | 

چهارشنبه 1389/06/31
 

صبر کنید!

با لحنی که دلتنگی روزهای آغازین ماه مهر و مدرسه تان را پنهان نمی کند بخوانید! با لج بازی کوکانه ی روزهایی که می گفتیم :

وای! بازم مدرسه !

 

 

اتل متل، جدایی

عروسکم کجایی؟

گاو حسن پریشون،

یه دل داره پر از خون

عشقم رفته هندستون

خونه ام شده قبرستون

یه عشق دیگه بردار!

اسمشو بذار بچگی،

تا آخر زندگی...

آچین و واچین تموم شد

عمر منم حروم شد

 

پ.ن: فقط به نظرم بامزه بود ! همین !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:3  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1389/06/23
چه حکایتی است که  بعضی وقت ها با جمع بودن تو را در خودت گم می کند و گاهی در جمع خودت را می یابی؟

گاهی ...

بگذریم!

پ.ن: احساس گم شده ای را دارم که احمقانه باور دارد که پیداست! و خودش هم می داند که به خودش دروغ می گوید و حسش بی اساس است...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:17  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1389/05/05

زهر می نوشیم به گمان عبث می و سحرگاهان تلخی قی می کنیم بر ساحت اندیشه از سیاه مستی شام پیش! و هیهات! که روز وشب میگذرد در مستی ِ زهر و خماری ِ می و نشئگی اش هم می شود فاحشگی ابعاد پندار! 

و دریغ از من که آزمودم عقل معاش را و هیچ جز هیچ نیافتم و سر در پی مستی گذاردم و نشناختم و عاقبت تنها سیاه مست شدم از زهرمار و سلانه سلانه شب ها را در خلوت ِ پر از هیچ ِ خویش پرسه زدم و بیتوته کردم زیر آوار بی خودی ام* و عاقب نیافتم و هیچم حاصل نشد....

 

 

* بی خودی ام : بی خویشتنی ام

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:16  توسط بید مجنون  | 

پنجشنبه 1389/04/24

 رها نمی شوم از خودم که در منی که نیست اسیرم! و گم شده ام میان بودنم که مجموع نبودن هاست! و هیچ نمی یابم در این هیچ! و چه بازی مضحک گریه داری است این قایم باشک بازی من و من!

تناقض را دوست دارم و نشخوار کردنش در کلمات را ... و گاه که به عجز می رسم در برابر همه چیز و نمی فهمم و نمی یابم و نمی توانم ، مازوخیست غریبی می شود!

می دانی؟! باید معترف بود حتی گاهی که می خواهی خودت را در پس واژه ها گم کنی و فرار کنی از صاف و پوست کنده ی حرف ها و افکارت تناقض راه بدی به نظر نمی آید،خاصه آن لحظاتی که به یکباره می مانی وسط راه که چه بود ؟ و چه شد؟ و چیست؟ و کیستم و چگونه این گونه شد؟! و رها می کنی و اسیر می شوی در حجم هیچ در هیچ همه ی این ها !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:18  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1389/04/15
بزرگِ بعضی ها چقدر کوچک است و کوچکِ بعضی چقدر بزرگ!

و چه نسبیت خنده داری است مسایل دنیا برای خدا! که می بیند آدم ها چه جدال ها و بحث هایی که بر

سر این هیچ می کنند!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1389/04/06
 

درخت باور کهنه ی تازگی است

و درخت ِ مرده ، باور ِ زنده ی مرگ!

اما می توان برشاخسار درخت مرده ای لانه ای ساخت برای زندگی لک لک ها ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:56  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1389/04/05
 

           و شاید ...                                             REfresh

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:47  توسط بید مجنون  | 

جمعه 1388/09/13

                  

                                                           خداحافظ ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:19  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1388/08/19

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:55  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/09/11

اگر که صبح ها با خستگی و به زور از رختتخواب بلند شوید و برید سر کار

و عصر ها در مسیر برگشت ، توی ایستگاه اتوبوس بغض خفه تان کند ،

یعنی چه اتفاقی افتاده؟

بعدا نوشت!: یه عالمه کامنت خصوصی برام اومد! بابت نگرانی مهربانانه همه ممنونم ،به طور خاص ممن هیچیم نشده! فقط فکر می کنم زندگی خیلی خیلی سخت شده! و دلم م یگیره از این موضوع ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:57  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/09/02

آیا پسرک رو به بلوغی که در مترو ، قسمت بانوان!، صبح تا شب سی دی های آموزش آرایش و شو می فروشد همان جوان فردا نخواهد بود که همه وجودش آکنده از غضب و خواهش روزهای نورستگی است؟

بر کدامین مرکب جهل سواریم که روزهای خلافتمان بر زمین خواستگاه (خاستگاه!) مرگ نورستگی هاست و دم نمی زنیم ؟!

پ.ن: دو جمله اول واقعا سواله ! و منتظر جوابم!

.ن ۲: دیکته خاستگاه رو مطمئن نبودم!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:26  توسط بید مجنون  | 

چهارشنبه 1387/08/29
 

 http://www.bonyad-neyshaboor.com/pages.php?id=47&cat=jashn

http://santagostin.blogfa.com/**

http://aliaunwords.blogfa.com/**

http://evrina.blogfa.com/**

 

تی اس الیوت می گوید که "سنت ِ بدون آگاهی چیز باارزشی برای داشتن نیست".

 http://www.vcn.bc.ca/oshihan/MainReligion.htm

هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .
 
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !
 
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
 
شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم،

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:38  توسط بید مجنون  | 

دوشنبه 1387/08/27
می شود که یک دفعه* یک فرشته از آسمان هفتم نازل شود و صاف فقط بیاید روحت را ببوسد و برود!

و تو هم نفهمی !!!

و فقط حس کنی که آن روز برایت روز دیگری است و دنیا خیلی زیباست...

بله می شود .. باور کن که می شود

* پ.ن: یک دفعه به معنی یک بار نیست! بلکه منظور ناگهان است!

پ.ن۲: می دانم که بی سواد نیستید! برای خودم نوشتم یادم باشد!!

پ.ن۳: من اصلا به این علامت(!!!) اعتیاد یا علاقه خاصی ندارم!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:34  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1387/08/19

خداوندا تو را سپاس می گویم به خاطر اینکه :

می توانم ببینم ، بشنوم ، راه بروم

برای اینکه میان مرز سلامتی و بیماری طی می کنم! آن هم درست به اندازه! قدری که هم قدر سلامت بدانم و نه به ناشکری بیماری افتم!

برای لحظاتی که اگر درد می کشم ، هنوز تو را به یاد دارم! حتی اگر تنها در هنگامه دردهایم باشد!

برای اینکه هنوز بهانه هایی برای خندیدن هست

برای اینکه هنوز آن قدر ها گم نشده م! که نتوانم حتی با تو سخن بگویم...

خداوندا سپاس می گویم

به خاطر آن که نگذاشتی تجربه های تلخ و اشتباهات بشری ام چهره "عشق" را در نظرم مخدوش سازد

به خاطر آن که اگر من "بندگی" تو را منکر می شوم یا لا اقل گاهی فراموش می کنم تو خداوندی خود را در حقم هیچ گاه از یاد نمی بری

به خاطر حضور همه ی انسان های خوبی که بر سر راهم قرار دادی

به خاطر خودت! که این همه خوبی! و مهربان و نزدیک! و به خاطر اینکه من هنوز اینها را در تو می توانم حس کنم!!

خداوندا سپاس...

پ.ن: این قدر این دو سه روزه پست نوشتم و خوشم نیومده که خسته شدم!

پ.ن۲:این پروفایل مدیر وبلاگ که جدیدا به بلاگفا اضافه شده چیز جالبیه فقط حیف که هیچ لینکی به صفحه وبلاگ اضافه نمی کنه! اما... مال من رو ققنوس زحمت کشید و آورد این گوشه، بالای پست الکترونیک گذاشت .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:55  توسط بید مجنون  | 

شنبه 1387/08/11

باز هم نیشمان تا بنا گوش باز می شود!

پنج شنبه ظهر برای برگشت به خانه از سر کار در ایستگاه اتوبوس نشسته بودم و داشتم عمیقا!!! فکر می کردک که یک دفعه دیدم یک آقای دستفروشی که چندین بار دیدم که انار می فروشد آمد جلو یک انار در دستم گذاشت و رفت ...

مردم آن اطراف همین جوری چپ چپ من رو نگاه می کردن که دختره پر رو انار از دست پسره گرفت و نیشش هم بازه اما واقعیت این بود که اون آقا رو می شناختم و می دونستم که از قیافه اش پیدا نیست اما کمی مشکل ذهنی دارد ... و به خاط همین موضوع هم از هدیه اش بسیار لذت بردم انار خیلی قشنگی بود با برگ های نرم و لطیف ...

از بچگی توی فیلم ها زیاد راجع به فرشته های نگهبان و این چیزها شنیدیم نمی دونم چقدر درسته اما احساس می کنم پیوند عجیبی و قشنگی بین من و تمام معلولین ذهنی هست ... شاید هم همون ها فرشته های نگهبان من اند...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:43  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1387/08/07

فعلا هیچ چیزی به ذهنم نمی رسه که بنویسم!

امروز دوباره رفتم بیمارستان ، این بار برای آندوسکپی (خیلی کار وحشتناکیه!) نتیجه اینکه :

سرطان ندارم!

هفته گذشته که رفته بودم دکترها و دانشجوها به انگلیسی بین خودشون اصطلاح سرطان معده رو به عنوان تشخیص اولیه حدس زدند جالب اینه که فکر می کردند من نمی فهمم! امروز هم برای مشخص شدن این موضوع رفتم آندوسکپی که مشخص شد نه بابا! بادمجان بم آفت ندارد!

بابت این موضوع شاکر هستم اما ... راستش اولش خوشحالم شدم! اما بعد یه کم خجالت کشیدم! از همه آن هایی که شاید نتیجه شان مثل من نباشد! و از همه کودکان بیمارستان مفید ها و علی اصغر ها و ...

این لینک را هم حتما سعی کنید ببینید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:8  توسط بید مجنون  | 

سه شنبه 1387/07/30

در ذهنم مدام صدای بسته شدن درهای آهنین و بزرگ می آید... یک صدای مهیب و بعد سکوتی هولناک ...و صدای زنی که در دور دست ها ، شاید جایی میان انبوه درختان جیغ می کشد ... و تصویر یک نفر (گمان می کنم این هم یک زن است!) که انگار در آب اسیر شده! مثل کسی که دارد غرق می شود! اما نه ! گویی خود خواسته غرق می شود! نه! اشتباه نشود!!! خود خواسته اما نه به معنای خود کشی!

زن رهاست ... درست مثل چیزی شبیه به شالی از حریر سپید که در آب موج می زند...جسم و روحش آرام آرام با رخوتی شیرین و سنگین در آب غوطه ور است درست به نرمی موهایش که در آب می رقصد ... غبطه می خورم به حالش ! شاید هم طبع زنانه ام حسادت می کند! این صادقانه تر است! من به موهای پریشان زن در آب حسادت می کنم! کاش می توانستم هر چه که در سرم می گذرد، همه ی افکارم را یا حتی همه مغزم را این چنین نرم رها کنم ...

درب های آهنین بسته می شود... صدای جیغ می آید ، تصویر زنی که در باد است ! باد در تمام وجود زن می پیچد و زن رهاست! سبکبال با باد یکی می شود ، تمام فکرهایش ، رویاهایش، خاطراتش با باد در هم می پیچد و رها می شود ...

زن رهاست ... درست به اندازه یک پر که در باد می چرخد. نه! چرخش واژه ی حقیری برای بیان این حالت اساطیری است! درست مثل یک پر در باد رقص سماع می کند ...

صدای بسته شدن درب های آهنین می آید... صدای جیغ زنی در ... صدای جیغ زنی که در مغز من جا دارد!!! و صدایش مرا دچار رخوتی سنگین می کند ، انگار در صدایش وزنه های است که مرا به یک یأس ناشناخته وصل می کند ، یا مثل لحاف دوزی منحوس روحم را به این تاریکی می دوزد! شاید هم تاریکی را با روح من پیوند می زند ! من چقدر در بندم ... درست شبیه یک کنده درخت پیر و خیس و در بند ...

پ.ن: این مطلب یک تصویر سازی ذهنی است! سعی کردم تصویر را با واژه تفسیر کنم ، همین!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:42  توسط بید مجنون  | 

چهارشنبه 1387/07/24
تقدیم به همه ی دوستانم ، همه کسانی که می شناسم ، همه کسانی که حتی یک لحظه در زندگی ام حضور داشته اند... قبل از اینکه بخوانید یکی( نه الزاما!) از دوستانتان را در در نظر بگیرید و سطر به سطر این مطلب رو با تمام وجود براش بخواهید...

همه ی آرزوهای من

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي،

و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،

و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد، و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نياید...

اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کنی.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

از جمله دوستان بد و ناپايدار... برخي نادوست و برخي دوستدار...

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،

"برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي.نه كم و نه زياد... درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند،"

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد...

تا كه زياده به خود غره نشوی.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري...

تا در لحظات سخت، وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند...

چون اين كار ساده اي است،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند...

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوی.

و اميدوارم اگر جوان هستي،

خيلي به تعجيل، رسيده نشوي.

و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي...

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد ،

و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم سگي را نوازش كنی، به پرنده اي دانه بدهي

و به آواز يك سهره گوش كني، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد...

چراكه به اين طريق، احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان...

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني...

هر چند خرد بوده باشد...و با روييدنش همراه شوي،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشی، زيرا در عمل به آن نيازمندي...

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي:

" اين مال من است" ،

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !

و در پايان، اگر مرد باشي،آرزومندم زن خوبي داشته باشي...

و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي،

كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان،

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بيآغازید.

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم....

- ويكتور هوگو -

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:12  توسط بید مجنون  | 

یکشنبه 1387/07/21

دیگر بار او را (منصور حلاج)بردند تا بکشتند ، صد هزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد همه گردانید و می گفت :

" حق ،حق، حق ، و انا الحق "

درویشی در ان میان از او پرسید که عشق چیست؟گفت: “امروز بینی وفردا و پس فردا

"ان روزش بکشتند

و دیگر روزش بسوختند

و سوم روزش به باد دادند!

تو در نماز عشق چه خواندی ...

که سالهاست بالای دار رفتی و این شحنه های پیر از مرده ات هنوز...

پرهیز میکنند...

پ.ن: درباره منصور حلاج دبیرستانی که بودم خوانده بودم ... این روزها بدجوری دلم هوایش را کرده ... این شد که این بخش از حکایت مرگش را که خیلی دوست دارم آوردم اینجا. البته این حکایت را راجع به عین القضات هم گفته اند! نمی دانم کدام اصیل تر است ... هر چه هست حکایت عشقی بی نظیر است و بس!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:28  توسط بید مجنون  |